شهدای آینده

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است ما بر آنیم که این نام جهانی بشود

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ شهدای آینده خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

سایت آوازک

طراح قالب: آوازک

[ طراح قالب: آوازک ]

[ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1398 ] [ 11:58 ] [ مرضیه بیات ]

[ بدون نظر ]

بعد از پایان کلاس شرح مثنوی، استاد علامه جعفری گفت:


من خیلی فکر کردم و به این جمع‌بندی رسیده ام که رسالت هزار پیغمبر در عبارتی خلاصه می‌شود و آن "کوک چهارم" است.

مریدان پرسان بودند كه "کوک چهارم" چیست؟

علامه با آن لهجه‌ ی شیرین در تمثیل شرح می‌دهد که: 
کسی کفشش را برای تعمیر نزد کفاش می‌برد. 
کفاش با نگاهی می‌گوید این کفش سه کوک می‌خواهد و هر کوک مثلاً ده تومان و خرج کفش می‌شود سی تومان. 
مشتری هم قبول می‌کند. پول را می‌دهد و می‌رود تا ساعتی دیگر برگردد و سوار کفش تعمیر شده بشود. 
کفاش دست ‌به‌ کار می‌شود. کوک اول، کوک دوم و در نهایت، کوک سوم و تمام ...، اما با یک نگاه عمیق در می‌یابد اگرچه کار تمام است، ولی یک کوک دیگر اگر بزند عمر کفش بیشتر می‌شود و کفش، کفش‌تر خواهدشد.
از یک‌سو، قرار مالی را گذاشته و نمی‌شود طلبِ اضافه کند و از سوی دیگر، دودل است که کوک چهارم را بزند یا نزند. 
او میان نفع و اخلاق، میان دل و قاعده‌ی توافق، مانده است. یک دوراهی ساده که هیچ کدام خلاف عقل نیست.
اگر کوک چهارم را نزند، هیچ خلافی نکرده اما اگر بزند، به رسالت هزار پیامبر تعظیم کرده. 
اگر کوک چهارم را نزند، روی خط توافق و قانون راه رفته اما اگر بزند، صدای لبیک او، آسمان اخلاق را پرخواهدکرد.

دنیا پر از فرصت کوک چهارم است، و انسانها کفاش‌های دو دل...

 

[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1398 ] [ 10:55 ] [ مرضیه بیات ]

[ یک نظر ]

 

 

 

شعب ابیطالب با تمامی سختی‌ها در گذر است و خدیجه سلام‌الله بیمار و زخمی و نحیف..
لحظات پایان زندگی‌اش رقم می‌خورد و در دل خواسته‌ای از شوی خویش دارد.
حجب و حیا اجازه نمی‌دهد که در این لحظات هم در چشمان محمد - که درود خدا بر او و خاندان پاکش باد - بنگرد و تقاضایی از او بنماید...

خدیجه سلام الله علیها، رو به محمد - که درود خدا بر او و خاندانش باد - کرده و بابت کوتاهی هایش عذرخواهی می‌کند و چون هرگز تقاضایی نداشته، فاطمه را طلب می‌کند تا پیامش را به حبیبش برساند...

خدیجه می‌گوید:
"ای محبوب و نور دیده مادر! به پدرت بگو که مادرم می‌گوید: من، از خانه قبر بیمناکم، از شما تقاضا دارم که یکی از جامه‌های خویش که هنگام نزول وحی به تن داشته‌اید، به من هدیه کنید تا با آن کفن شوم"

پیامبر، لباس خویش را به دخترش می‌دهد تا آخرین تقاضای خدیجه را اجابت کند.
جبرئیل امین نازل شده و می‌گوید:
«یا محمد! اِنَّ کَفنَ خَدِیجةَ مِن عِندِنا فَاِنَّها بَذَلَت مَا لُها فِی سَبِیلِنا فَجَاء جِبرِئیلُ بِکَفَنٍ وَقَال یَا رَسُولَ اللهُ هَذا کَفنُ خَدیِجَةُ وَهُوَ مِن اَکفانِ الجَنةِ اَهدَیَ اللهُ اِلَیهَا...»؛ 
ای محمد! همانا کفن خدیجه، از سوی ماست؛ زیرا او مالش را در راه ما صرف کرد.
پس، جبرئیل کفنی آورد و گفت: ای رسول خدا! این، کفن خدیجه است و این کفن، از کفن‌های بهشتی است که خداوند آن را به خدیجه هدیه داده است."


سالروز وفات امّ المومنین حضرت خدیجه کبرا سلام الله علیها تسلیت باد.

[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1398 ] [ 7:56 ] [ مرضیه بیات ]

[ بدون نظر ]

 

 

 

بانو!

برایتان نام­ها و صفات بیشماری است و قدر شما چون شب قدر ناشناخته! و ما چه می­دانیم مقامتان چیست همسان که جایگاه شب قدر را ندانیم.

گفته شده آسمان در برابر گام ­هایتان دامن می ­گسترانید و ابرها گوی سبقت از هم می­ربودند که سایه­ سار سرتان باشند.

حریم بی­ انتهای عصمت هستید که تمامی بود و نبودتان وقف امام زمانتان شد و از همان آغازین روز همراهیتان با مولا، دستانتان نوازشگر روح زحمی مولا بود و تمامی تلاش خویش را کردید تا آثار رنج و درد را از خاطرشان محو نمایید. از طرف خدا آمده بودید تا در تنهایی­ های مردانه­ ی علی علیه السلام هم دوش و همراهشان باشید و نیت کرده بودید در جهاد الهی ِخوب همسرداری، توفیق شهادت یابید.

بانوی راستین خانه ­ی عدل و عدالت؛  نمک ­پرورده­ ی دامان عشق جاوید پیامبر صلوات الله علیه و آله و سلم صبر لایزال نبوی! آمده بودید به رهگذرهای هستی حضور خدا را یادآور شوید.

دریای وجودتان بستر پاکیزگی خلایق بود. عفت، گوشه ­نشین مکتب شما بود که حتی روی از نابینا می­ گرفتید؛ شما نور بودی آنسان که برای دیدنتان چشم لازم نبود. مظهر جمال رب متعال که در حَسب و نَسب و فضایل و کمالات شخصی، شُهره­ ی مُلک و ملکوت بودید. نامتان قرین رحمت و لطف خداوندی است.

اما؛

برایم هیچ صفتی چونان این صفت شما مأنوس­ نیست. «مادر».

شما مادر کائنات هستید و ریشه و پایه و اساس هر چیز. به خود می ­بالیم که مادری چون شما داریم و چشم بسته ­ایم به عنایت دست­ های سخی و کریم شما که انبان­ های نیازمان را با عطوفت مادریتان پر نمایید.

  

تمامی امیدم به دعای «مادر» است.

«یا فاطمه الزهرا .... یا وجیهه عندالله اشفعی لنا عندالله»

 

 

 

 

 

[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1398 ] [ 9:12 ] [ مرضیه بیات ]

[ 2 نظر ]

 


غمگین و ناراحت بود، دلشکسته از مردم و روزگار ..
غیبت‌ها و تهمت‌های مردم چون تیر بر جانش نشسته و نفسش را بند آورده بود ...

خود را به جوادالائمه علیه‌السلام رساند...
کمی درددل کرد...
از غم‌هایش گفت..
از حال خرابش..
از نفس به شماره افتاده‌اش...
از اینکه دیگر بریده است ...

نگاه مهربان امام، آرامش را به او هدیه کرد...
لب از لب باز کردند و فرمودند:

"به سمت حسین ‌علیه‌السلام فرار کن"

[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1398 ] [ 9:21 ] [ مرضیه بیات ]

[ 2 نظر ]

ذکر تعجیل فرج، رمز نجات بشر است!
ما برآنیم که این ذکر، جهانی بشود

تمام درد اینجاست؛
که هزار و صد و هشتاد سال، یادمان نبود، تو را در جهان فریاد بزنـــیم .....

تمام درد همینجاست که،
غرقِ در کودکانه هایِ دنیا، آنقدر نداشتنت فراموشمان شد، تا سر و رویِ دنیایمان را ظلم و فساد و ناامنی گرفت...!

به جانِ عزیزت، ما خسته ایم!
اینبار می خواهیم نام تو را بر سرِ تمام ظالمان و مردم کُشان فریاد بزنیم! 

چه در فضای مجازی 
و چه در فضای حقیقی، دست در دست هم، 
ما نام تو را 
و حضور تو را، جهانی خواهیم کرد ❤️

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه دوم اردیبهشت 1398 ] [ 7:22 ] [ مرضیه بیات ]

[ 2 نظر ]

ساده بگویم؛ 

شعبان که میرسد،
غصه چراغانی خیابانهایِ بی تو؛
می کُشد مرا!

غصه شادمانی های توخالی 
و کف زدنهای پوشالی

رؤیتِ قرصِ نیمه ماه 
بی اذن رؤیت رویِ ماهت

به چه کارمان می آید یوسف؟!

 

 

 

 

[ شنبه سی و یکم فروردین 1398 ] [ 14:55 ] [ مرضیه بیات ]

[ بدون نظر ]

 

 

روزهای خاص، روزهای تصمیم های بزرگن.. اصلاً تصمیم بزرگ هم نه، روز تصمیم گرفتنن...
امروزم یه روز خاصه... برای همه عاشقای ارباب... روز تولد حضرت عشق... 
امروز با خودم تصمیم گرفتم یه مدت از زمان های پرتی که دارم و میام برای خودم تو اینترنت و فضای مجازی چرخ می زنم اختصاص بدم به یه کاری غیر فضای مجازی ... یه کاری مثل مطالعه ... اونم از جنسی که خیلی دوسش دارم.... از اون جنس ها که کتاب می گیری دستت و حسابی لذت می بری از اینکه حتی دستت به کاغذ میخوره (هرچند خیلی قیمت کاغذ و چاپ و خب البته کتاب گرون شده ولی خدایی هنوز هم اندازه یه غذای فست فودیه)
رفتم سراغ آخرین کتابی که برای خودم هدیه خریدم... :)
کتابی که مریم (رفیق شفیقم) بهم میگفت: «مرضیه من این کتاب رو دلم نمیاد بخونم که تموم بشه، دارم مزه مزه اش میکنم»
اسمش که یه جورایی با روح و روان آدم بازی میکنه: " عمار حلب"
عمار برای ما بچه ها یادآور یه جمله ی خیلی مهمه: اینَ عمار؟!! و اینکه این عماره هر کی که هست امام زمانش (امیرالمومنین که قربونش بشم) دلش براش تنگ می شد و می خواست که عمار کنارش باشه...
یعنی وقتی بین یه جماعتی هستی که کسی حرفت رو نمی فهمه یهو یاده یه رفیق می افتی که تا می گفتی "ف"، "فرحزاد" که هیچ تا "فرانسه" میرفت و برمی گشت.

امروز کتاب رو شروع کردم : به اسم حبیب (البته اینو تقلب کردم ها اینو تو اولین نوشته کتاب یاد گرفتم، قشنگ بود و حسابی به دلم نشست)

هنوز چیز زیادی از کتاب نخوندم کلا 33 صفحه ولی تو همین 33 صفحه کلی چیز یادداشت کردم.. دارم به حرف مریم باور میارم که باید این کتاب رو مزه مزه کرد..

اگه شماها هم اهل شهدا هستین و شهدا براتون تافته جدا بافته هستن چون یکی هستن از جنس خودمون 
اگه شماها هم دلتون مثل من آرام و قرار نداره 
اگه شماها هم دوست دارین زندگی یه آدم ناب رو بخونید نه یه آدم خاص رو

بهتون پیشنهاد میکنم که "عمار حلب" رو که زندگی نامه شهید مدافع حرم « محمدحسین محمدخانی" است رو حتما بخونید...

بعد بیایید با هم درباره اش حرف بزنیم و کلی از یافته هامون برای هم بگیم...

بیایین بیشتر کتاب بخونیم...
تا بیشتر بدونیم....
و بیشتر سعی کنیم عمل کنیم...

راستی یادم رفت: عیدتون مبااااااااااااااارک

[ سه شنبه بیستم فروردین 1398 ] [ 11:53 ] [ مرضیه بیات ]

[ بدون نظر ]

کتابهای رضا امیرخانی را با ولعی زیاد می بلعیدم به جای خواندن! گفتن: اکبر صحرایی کتابی نوشته درباره سفرنامه مقام معظم رهبری به شیراز، به سبک و سیاق " داستان سیستان " امیرخانی، از کارهای تکراری بدم می آید، اما حس و حال کتابخوانی و توصیه دوستان و عنوان کتاب، احساسم را قلقلک داد تا کتاب را به امانت بگیرم...
با فصلهای مختلف کتاب پیش میرفتم و ذهنم قفل کرده بود بر عنوان کتاب 
" حافظ هفت "
ارتباطش را با سفر رهبری درک نمیکردم. اما اقرار میکنم هر صفحه که پیش میرفتم، تفاوت های نویسندگی اکبر صحرایی با رضا امیرخانی و تفاوت حافظ هفت با داستان سیستان بیشتر آشکار میشد.

زبان نویسندگی و حس و حال پانوسیان، راوی ارمنی کتاب از یک سو و نویسنده دلداده رهبری از سوی دیگر... 

دو طرز تفکر متفاوت... جعفر، جانبازی که در عرصه‌ی ادبیات دفاع مقدس روزگار گذرانده و رازمیگ پانوسیان، از اقلیت ارمنی با تفکرات روشنفکرانه که بالکل از اتفاقات این چنینی دور بوده...

داستان پیش میرود تا در سفر به گذشته به 6 تیر ماه 1360 میرسیم...
پیکر خونین و بیهوش رهبری را از درمانگاه استخر به سمت بیمارستان بهارلو می برند و محافظان با بیسیم در حال گفتگو هستند.... 

سخن از حافظ هفت به میان می آید، و تازه اینجاست که در می یابی کد آقا در شبکه «حافظ7» بود.
مردی با اضطراب به مرکز می گوید : «حافظ 7 مجروح شده».

پ.ن:
گفتم هم یه کتاب خوب به دوستان معرفی کنم، هم یه ادای دین کنم، یه یاد.


بگم رهبرم هیچ گاه از یاد نمی برم بذل جانت برای انقلاب را....

 

 

 

[ دوشنبه نوزدهم فروردین 1398 ] [ 11:36 ] [ مرضیه بیات ]

[ بدون نظر ]

 

 

 

روزی در آرشیو کتابخانه ای کتاب جیبی کوچکی دیدم که نامش مرا وادار نمود تا به دست بگیرمش و به رسم امانت با خود ببرم.

کتابی با عنوان «حدیث نورانیت امیرالمومنین علیه السلام»

آنقدر از مطالعه این کتاب حظ بردم که بارها و بارها خواندمش ... و یادم می آید سال 91 بود و یکی از دوستان کلوبی (که مدیر یکی از رسانه های مذهبی هم بودند) ازدواج کردند و چون در این فضا هدایا هم مجازی است متن کتاب را برایشان فرستادم و ایشان با اینکه طلبه بودند گفتند تا به حال چنین کتابی ندیده بودند...

و از آن روز به خود می گویم در مظلومیت مولایم همین بس که خیلی از ما شیعیان حتی نام این حدیث را نشنیده ایم چه رسد که آن را خوانده باشیم.

به مناسبت اعیاد شعبانیه این حدیث ارجمند تقدیم به شما دوستان گرامی

 

 

لطفا متن حدیث را از روی لینک زیر مطالعه فرمایید. 

 

 

https://www.ziaossalehin.ir/fa/content/3732

[ دوشنبه نوزدهم فروردین 1398 ] [ 9:44 ] [ مرضیه بیات ]

[ بدون نظر ]